39. روزنگار یک دختر خیلی کوچولو
۷ اسفند:
قرار شد ۲۷ اسفند با عمو اینا ۹ نفری بریم کربلا...این دومین بارمه...
اولین بار اردیبهشت ۸۹ بود!! یعنی حتی یک سال هم نگذشته از اون دفعه!!وای خدا!!چه توفیقی!!
۹ اسفند:
بابابزرگ اومد تهران!حالش خوب نبود سرما خورده بود و ریه اش شدیدا چرک کرده بود! بابا زود بردش بیمارستان مسیح دانشوری و بستری شد .
۱۱ اسفند:
قرار بود امشب من برم بیمارستان بمونم پیش بابا بزرگ ! که از بیمارستان اومد خونه.حالش بهتر بود.
14 اسفند:
تولد امیر محسن ! امیر وبابابزرگ و کیک کلی باهم عکس گرفتن.
15 اسفند:
امروز به مریم گفتم اصلا احساس کربلا رفتن ندارم! حسم بهم میگه نمیرم!!
مامان گفت منم همینطوریم...با خودم گفتم زبونتو گاز بگیر مرجان. لابد به خاطر اینکه یه دفعه جور شده اینطوری فکر میکنیم.
۱۶ اسفند :
بابا ،بابابزرگ رو برد بیمارستان مروستی حالش خوب نبود!
۱۸ اسفند :
قرار بود امشب من برم بیمارستان بمونم پیش بابا بزرگ ! مامان زنگ زد گفت مرخص شده میاریمش خونه.لازم نیست تو بیای. شب دیر اومدن. عمه هم اومد .حال بابابزرگ خوب نبود.بیمارستان گفته بود حالش در حدی بد نیست که لازم باشه اینجا بمونه .
۲۱ اسفند :
شب یهو حال بابا بزرگ وحشتناک شد زنگ زدیم حسین (پسر عمه ام که توی اورژانس کار میکنه) اکسیژن آورد من گیج بودم! گفتم بزنگیم اورژانس! یه کاری کنیم!مامان خندید :اورژانس که اینجا نشسته.بیهوش بود اما توی هوش و بیهوشی داشت نماز میخوند از ذکر گفتناش و حالاتش می فهمیدیم!بابا حرص میخورد .میگفت. مغرب عشا که خوندی.پس نمازچی میخونی؟نخون برات ضرر داره نفست بالا نمیاد داری چی می خونی.... هرکاری که میتونستن کردن حالش یه کم بهتر شد.چشاشو باز کرد به بابا گفت تو برای چی به من میگی نماز نخون؟میخوام بخونم.حسین به بابا گفت ببریدش بیمارستان.برای چی خونه نگهش داشتید؟ببریدش بیمارستان بهمن.نبریدش پشیمون میشیدا...
۲۲اسفند :
۶:۳۰ صبح چشم باز کردم مامان روگرفته با چادر بالا سرم بود گفتم چی شده؟گفت هیچی شب تا صبح حال بابابزرگ خوب نبود .بابا چشم روهم نذاشته.زنگ زدیم عموجون اومده ببریمش بیمارستان. رفت بیمارستان...انقدی حال و حوصله نداشت که مثل دفعه های قبل دم در صد بار از مامان تشکر کنه و بگه زحمتتون دادم.بابابزرگ منو که اجازه نمیداد کسی دستشو بگیره و کمکش کنه توی راه رفتن ،پسرعمو ها بلندش کردن و بردن. یه حسی بهم می گفت برمیگرده زود خوب میشه نگران نباش...
شب بابا دیر اومد .مامان گفت صبح به بابا گفتم ببین میتونی کربلا رو کنسلش کنی....اینجوری دلمون راضی نمیشه به رفتن. قرار شد بره کنسلش کنه. بابا که اومد گفت یارو با هزار مصیبت راضی شد کنسل کنه .امیر وسط شام فهمید و کلی گریه کرد و شامشو نخورده ول کرد...من لبخند زدم جلوی بابا و گریه امو نگه داشتم به امیر گیر دادم که مگه کوچولویی که گریه میکنی؟؟!!
۲۶ اسفند :
حال بابابزرگ خیلی خوب بود!از سی سی یو اومده بود بخش. همه نوه ها و بچه هاشو شناخت... بابا بعد مدتها سرحال شده بود . از همون بیمارستان رفتیم قم. شب توی حیاط حرم یهو بابا گفت میخواید حالا که حال بابابزرگ بهتره یه زنگ بزنم استخاره کنم اگه خوب اومد بزنگم ببینم میشه هنوز رفت کربلا؟موافق بودیم زنگ زدیم برای استخاره...داشت قند توی دلم آب میشد که بابا گفت استخاره بد اومده... بابا زنگ زد به دوستش آقای فلاح که قرار بود همگی باهم بریم کربلا.گفت امام حسین ویزای مارو آخرش امضا نکرد...آ.فلاح گفت تاریخ رفتشون یه روز عقب افتاده ۲۸ میرن.
۲۷ اسفند :
از قم برگشتیم.
۲۸ اسفند:
شب آ.فلاح زنگ زد.بابا گفت رسیدید؟؟الان نجفید؟؟چه خبر....
تلفنو که قطع کرد فهمیدیم نرفته بودن !گفته بود همه چی کلاه برداری بوده!!حدود ۳۰۰-۴۰۰ نفر بودن که به هوای کربلا رفتن صبح زود رفتن فرودگاه و تا عصری هم همگی معطل بودن و پدرشون در اومده و..........
۲۹ اسفند :
عمو اینا اومدن تهران .لحظه سال تحویل بابا و عمو بیمارستان بودن . بچه ها خواب بودن و من ومامان و زن عمو جلوی تلویزیون نشسته بودیم...
۱فروردین :
صبح رفتیم بیمارستان . انسیه(دخترعموم) به بابا بزرگ گفت عیدی نمیدی؟ بابابزرگ ناراحت شد سرشو تکون داد اشاره کرد که یعنی پول ندارم.انسیه گفت اشکال نداره خوب میشی میای خونه میدی بهمون.از اتاق که بیرون رفتیم صدای بابارو شنیدیم: این پولارو بگیر از پولای خودته . بچه ها که میان اینجا عیدی بده بهشون. زود دوباره برگشتیم تو اتاق. آخرین عیدی رو از بابابزرگ گرفتیم...
۳فروردین :
رفت سی سی یو .
۴ فروردین:
بابابزرگ توی سی سی یو یهو سرحال شده بود و برای عمه تعریف کرده بود:
عالم جلیل القدری اومد کنارم به من گفت دنبالم بیا....راه طولانی بود گفتم پس کی میرسیم گفت راهت زیاده بیا.. منو برد پیش شخصی و گفت که اون پیامبره..
پیامبر به من گفت جامعه بخوان جامعه جامعه ، عاشورا بخوان عاشورا عاشورا،
عمه گفت من از لای حرفاش فقط اینارو فهمیدم .گفت تازه بعد از عاشورا یه دعای دیگه ای هم گفت که من هر کار کردم نفهمیدم.
با دختر عمه ام بدو بدو دوییدیم توی سی سی یو تا ازش بخوایم دوباره تعریف کنه و ما ضبط کنیم. پرستار عصبانی داد و بیداد کرد که این مریض با این حال بدش از 8 صبح تا 10 شب ملاقاتی داره و...و بیرونمون کرد و من فقط لحظه آخر دیدم بابابزرگ خوابه...
۵ فروردین :
بابابزرگ رو آوردیم بخش.طبق معمول تا چشماشو یه لحظه باز میکرد خاک میخواست برای تیمم و نماز میخوند...آقای هم اتاقیش که سرحال رو تختش نشسته بود یهو به من که داشتم با عموجون حرف میزدم گفت این حاج آقا رو خدا فرستاده برای ادب کردن من. گفت من دو سه روزه که بیمارستانم با این که حالم خوبه و راحت برای خودم راه میرم و سرحالم با خودم میگم تو حالت بده و نماز لازم نیست بخونی. گفت من تواین روزا اصلا نماز نخوندم و حالا این حاج آقا رو میبینم که تا لحظه ای چشماشو باز میکنه یا نماز میخونه با ذکر میگه...
شب تلفن بابا زنگ زد.بابا گفت انالله و انا الیه راجعون. قطع که کرد گفت دخترعمه اش فوت کرده. توی راه کربلا به تهران توی مرز اتوبوسشون چپ کرده. ۲ نفر فوت شدن یکی این بنده خدا یکی هم یه پسر بچه.
۷ فروردین :
تشییع جنازه دخترعمه بابا بودتوی قم. مامان و بابا و عمه ها و عموها رفتن قم. من و امیر ومریم عصری رفتیم بیمارستان . چند نفر اومده بودن ملاقات . همه که رفتن من وامیر و هدی (دخترعموم) موندیم.. بابابزرگ یه چیزی میگفت که ما نمی فهمیدیم.. به یه جایی اشاره میکرد روی سقف و یه چیزایی میگفت... بابا اینا که اومدن قرارشد من و مامان وامیر بریم خونه .بابا بمونه تا ۱۲ شب بعد من برم بیمارستان بابا بیاد خونه.رسیدیم خونه خوابیدم تا ۱۱ پاشم برم بیمارستان. ۱۰ که پاشدم مامان گفت بابا گفته لازم نیست مرجان بیاد. دوباره که میخوابیدم فقط یه فکر تو سرم بود...آخرش من یه شبم پیش بابابزرگ نموندم...
۸ فروردین:
بابابزرگ رو بردن آی سی یو...
۹ فروردین :
همه بچه های بابابزرگ با 90% نوه ها ونتیجه هاو عروسها وداماد ها پشت در آی سی یو جمع شده بودیم .منتظر که پرده ی پنجره ی آی سی یوبره کنار....
نشستم پیش عموجون.گفت خوب نیست ونگرانه و دلش مثل سیر وسرکه میجوشه!با تعجب نگاهش کردم گفتم چرا؟؟نگرانی نداره ایندفعه هم مثل دفعه های قبله که حال بابابزرگ بد میشد یه روز میرفت سی سی یو و برمیگشت و خوب میشد.اونم با تعجب نگاهم کرد و گفت خداکنه...
دکتر که اومد از آی سی یو بیرون تازه معنی نگاه متعجب عمو رو به خودم فهمیدم..دکتر گفت داره با دستگاه نفس میکشه و ضریب هوشیاریش پایینه و فقط باید معجزه بشه....
بعدش رفتیم مسجد برای مراسم سوم دختر عمه...گریه هامون فقط به خاطر دختر مظلوم ومعصومش بود...وگرنه چه مرگی بهتر از این مرگ؟؟
شب تا صبح خواب میدیدم منتظریم پرده ی آی سی یو بره بالا و پرستار داره بهمون میخنده...
۱۰ فروردین...
۱۰ فروردین...
۱۰ فروردین :
۸:۳۰ با صدای مامان که میگفت حال بابابزرگ خوب نیست پاشو...بیدار شدم..عمو و عمه شب خونه ما خوابیده بودن.. از اتاق اومدم بیرون عمو و بابا داشتن آماده میشدن برن بیمارستان.عمه دیشب پاش پیچ خورده بود و حالا باد کرده بود.بابا غر میزد که شناسنامه بابابزرگ کجاس؟ چرا نیست؟؟؟ با مامان گشتیم پیداش کردیم و من فکر میکردم شناسنامه برای چی؟؟ چرا بابا داره انقدر تند میره؟؟ هیچی نشده میخواد شناسنامه ببره چیکار؟؟ رفتم تو اتاق دیدم مامان داره وسایل جمع میکنه گفتم چیکار میکنی؟ وسایل چی جمع میکنی؟ گفت باید بریم قزوین... و من تازه عمق فاجعه رو فهمیدم...انگار همه منتظر گریه های من بودن...انگار تازه با صدای من که با مامانم دعوا میکردم که "شما که گفتی حالش بده نگفتی که مرده..." همه فهمیدن میتونن گریه کنن ...
بابا اینا رفتن و من عمه رو بردم بیمارستان چمران که پاشو پانسمان کنن...
تاشب مهمون میومد و میرفت...
۱۱ فروردین :
بابابزرگمون رو بردیم قزوین...دفنش کردیم با یه دیوار فاصله از پسر شهیدش ... دایی جون میگفت ببین الان اون دوتا چه دیداری دارن اونور...
عموجون غسلش داد با انجام تمام مستحبات.خانمها ۴۰ تا تبارک خوندن به دونه های تسبیح تربت و ریختن زیر سرش...
همه کمر خم شده ی بابا و عمو ها رو دیدن...
همه گریه های مظلومانه ی عمه ها رو دیدن.
و فقط من گریه های زن عموم رو که این سالها از بابابزرگ نگهداری میکرد رو دیدم. که اگر نمیدونستی فکر میکردی پدرش بوده که رفته...
شب ۴۰ تا یاسین و ۴۰ تا تبارک خونده شدو دعای کمیل .و یه ختم قرآن کامل برای بابابزرگم تقسیم شد...
برای کسی که بدون اینها هم اون دنیاش تضمین شده بود...
۱۲ فروردین :
مراسم سوم بابابزرگ با مراسم هفتم دخترعمه همزمان برگزار شد...
۱۵ فروردین :
شب تلفن بابا زنگ زد و بابا گفت انالله و انا الیه راجعون. این بار پسر عموی بابا بود که فوت کرده بود... و من فقط فکر دختر 10 ساله اش بودم ...
۱۸ فروردین :
مراسم هفتم بابابزرگ با مراسم سوم پسر عمو همزمان برگزار شد..
۱۹ فروردین :
به چشم های خندان و لب های متبسم بابابزرگ توی عکسش نگاه میکنم و به کوچکی خودم فکر میکنم.............
پی نوشت : من اگر خودم بودم حوصله ام نمی گرفت اینهمه متن رو بخونم.پس از شماهم انتظار ندارم که این مطلب رو بخونید...