35. گوشتان ناشنوا باد....

قورباغه ها 

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که باهم مسابقه ی دو بدهند .

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

و مسابقه شروع شد ...

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

"اوه,عجب کار مشکلی"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند"
یا:"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده"

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چطور این کار رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که ...

برنده ی مسابقه کر بوده !!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس:

همیشه ....

مثبت فکر کنید !

و بالاتر از اون

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !

و هیشه باور داشته باشید :

من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


 
این متن رو به 5 "قورباغه كوچولو"  که براتون اهمیت دارند بفرستید .

 



این متن رو زکیه  برام فرستاده....

به نظرم خیلی جالب بود گفتم شمام بخونید اینجوری دیگه لازم نیست بفرستم برای ۵ نفر...که احتمالا اونا هم فکر کنن منظور من این بوده که اونا قورباغه ان  

نمیشود جمع شویم دور همدیگر؟؟؟دل همایونیمان جمع شدن می خواهد و سرش نمی شود که دوستان بی وفایی نصیب صاحبش شده ....

34. از من ناقص میشنوی...:

بهشت یک مکان نیست ، یک زمان هم نیست...

بهشت یعنی کامل شدن.*

 

 

*جاناتان مرغ دریایی

 

 

 

33. به مناسبت این ایام فرخنده ...

قربان دیدگانت، استاد جان خدا را

جانا محبتی کن این بنده ی خدا را

من مخلص تو هستم، اصلا فدای کفشت

با نمره ای بخندان این قوم بینوا را

لطفی نما و بر ما اندک عنایتی کن

باور نما نگویم با غیر، ماجرا را

استاد جان کرم کن، بر ما مگیر خرده

کاین جزوه ای که گفتی، دق مرگ کرد ما را

چند اسم خارجی را با چند شکل و درهم

تحویلمان تو دادی آخر چه سود ما را ؟

هر وقت دیدمت من جسمم به لرزه افتاد

گویی که موش بیند آن گربه ی جفا را

آن صفر را که خر خوان ام خبائثش خواند

اما به دور گردان این صفر بی صفا را

یک ترم با تو بودم، رقصیده ام به سازت

شاباشمان بگردان آن نمره کذا را

 

نمی دونم اینو از کدام وب خوندم....برای همین از گفتن منبع معذورم.

32. عباس ٍ  حســـــــــــین

حسین در مقابل پیکر بــه خـون نشسته ادب زانـو می زند . عباس به دنبال دست های خود می گردد تا برای برخاستن به رسـم ادب از آنها مدد بگیرد. و وقتی که به هیچ ردی از آنها نمی رسد ، به پیکر شرحه شرحه خویش باز می گردد و با تمام جان خـویش از جسم چاک چاک ،تمنای برخاستن می کند .

جسم به تکاپو  می افتد ، آنچنانکه از زخمها، خون تازه فوران می کند. حسین که اینهمه بی تابی بر پیکر ادب را بر نمـی تابـد دو دست بر شانه های عباس می گذارد، سینه بر سینه اش می سـاید، و گونه بر گونه اش می نهد و لبهایش را بر پیشـانی عمـود دیـده و زخم خورده ی عباس می فشرد و آرام و قرار را لا جرعه به جسم و جان عباس می نوشاند...

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی


انتخاب  یه متن از فصل عباس حسین واقعا سخته....باید کل فصل رو نوشت...باید کل کربلا رو نوشت ....باید کل خلقت آدم رو نوشت...باید...