44 . مگه ازتنبلیمون نمره بیاریم .....

امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود.
سوال این بود: "شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی شما نامرئی است؟"

تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد !
چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد، آن دانشجوی تنبل بالاترین نمره ی کلاس را گرفته بود !!
او در جواب نوشته بود:

"کدام صندلی؟"


عطی جونم اینو که خوندم یاد تو افتادم!!(باور کن منظورم اصلا این نیست که تو تنبلی)


40. چه میگوییم , چطور میگوییم !

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

 


 

37. وقتی زمین پاک نباشد...

و زمین پاک ( و آماده ) گیاهش به اذن پروردگارش بر می آید و آنچه پلید و ناپاک است جز اندکی ناچیز و بی ارزش بر نمی آورد (۱) .

صدای قرآن خواندنش که توی کوچه پس کوچه های مدینه می پیچید ، سیل اشک بود که بر گونه های جماعتی جاری میشد (۲)،توی دلشان تند وتند جوانه های ایمان می رویید و میبالید(۳). گروهی به سجده می افتادند از خوف وخشیت ،انگار همه سلول های وجودشان لبریز ذکر میشد ،از درک عظمت آن آیه ها (۴). توی دل بعضی اما فقط خار های نفرت و کینه سر بر می آورد (۵).همین صدای قرآن برای بعضی فقط مایه ی تمسخر و استهزاء بود.جماعتی رو برمیگرداندندو بی تفاوت می گذشتند،انگار گوشهایشان سنگین باشد ، انگار چیز مهمی نشنیده باشند(۶)...

آه از وقت هایی که زمین ، پاک نباشد..


(۱): اعراف ۵۸ 

(۲): واذا سمعوا ما انزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق

(۳): انفال ۲                (۴): زمر ۲۳                           (۵): اسراء ۴۱                                (۶)لقمان ۷

35. گوشتان ناشنوا باد....

قورباغه ها 

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که باهم مسابقه ی دو بدهند .

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

و مسابقه شروع شد ...

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

"اوه,عجب کار مشکلی"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند"
یا:"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده"

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چطور این کار رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که ...

برنده ی مسابقه کر بوده !!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس:

همیشه ....

مثبت فکر کنید !

و بالاتر از اون

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !

و هیشه باور داشته باشید :

من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


 
این متن رو به 5 "قورباغه كوچولو"  که براتون اهمیت دارند بفرستید .

 



این متن رو زکیه  برام فرستاده....

به نظرم خیلی جالب بود گفتم شمام بخونید اینجوری دیگه لازم نیست بفرستم برای ۵ نفر...که احتمالا اونا هم فکر کنن منظور من این بوده که اونا قورباغه ان  

نمیشود جمع شویم دور همدیگر؟؟؟دل همایونیمان جمع شدن می خواهد و سرش نمی شود که دوستان بی وفایی نصیب صاحبش شده ....

33. به مناسبت این ایام فرخنده ...

قربان دیدگانت، استاد جان خدا را

جانا محبتی کن این بنده ی خدا را

من مخلص تو هستم، اصلا فدای کفشت

با نمره ای بخندان این قوم بینوا را

لطفی نما و بر ما اندک عنایتی کن

باور نما نگویم با غیر، ماجرا را

استاد جان کرم کن، بر ما مگیر خرده

کاین جزوه ای که گفتی، دق مرگ کرد ما را

چند اسم خارجی را با چند شکل و درهم

تحویلمان تو دادی آخر چه سود ما را ؟

هر وقت دیدمت من جسمم به لرزه افتاد

گویی که موش بیند آن گربه ی جفا را

آن صفر را که خر خوان ام خبائثش خواند

اما به دور گردان این صفر بی صفا را

یک ترم با تو بودم، رقصیده ام به سازت

شاباشمان بگردان آن نمره کذا را

 

نمی دونم اینو از کدام وب خوندم....برای همین از گفتن منبع معذورم.

30. عباس ِ  زینب

اغراق نیست اگر بگویم که بعد از شهادت مادرم ، هیچ چیز مرا به اندازه تولد تو خوشحال نکرد. با ذوق و شوقی که در وصف نمی گنجد ، قنداقه تو را پیش پدر بردم و گفتم:

خدا به ما پسر داده است .

پدر خندید . تو را گرفت و غرق بوسه کرد و در گوشهایت اذان و اقامه گفت.

پدر از مادر پرسید : برای اسمش چه فکری کرده اید؟

مادر گفت : اختیار همه ما به دست شماست .

« عباس» را پدر فرمود برای اینکه می خواست شیر دژم باشی و از بیشه آل الله حفاظت کنی و خاطره عمویش عباس را هم زنده نگه داری.

ابوالفضل را هم پدر کنیه بخشید .برای اینکه می خواست تو پدر همه خوبی ها و برتری ها باشی .من خودم شاهد بودم که پدر ،علم را به تو نمی آموخت بلکه علم را چون پرنده ای که غذا در دهان جوجه هایش می گذارد ، در کامت می گذاشت.

سقا را هم او لقب داد و در پاسخ به سوال بهت آلود من، اشاره کرد به کربلا و امروز و اینجا و اکنون که تو برای آوردن آب به کنام گرگان رفته ای .

اما ماه بنی هاشم را فقط پدر نگفت، هر کس که روی ماه تو رادید ، گفت.

طلوع چهره ات در شب سیاه ،نا خودآگاه ، سکه ماه را از رونق می انداخت .

همه ما مدام در کار تعویذ و تصدق بودیم برای تو که مبادا چشم زخمی روی ماهت را بیازارد.

وقتی که ماه باشی پلنگ ها هم خودشان را به بلندی می رسانند و به طمع چنگ انداختن بر صورتت ، جست و خیز می کنند.

وقتی قمر بنی هاشم باشی ، شمر هم برایت امان نامه می آورد.

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی

29. عباس ِ  مساوات

 با خود اندیشیده است :
به چند دلیل باید اول برادرانم را راهی میدان کنم.

اول اینکه :مادرم ام البنین اگر اینجا بود، ما چهار فرزند را بی درنگ تقدیم حسین می کرد. و اکنون که او نیست ، من که برادر بزرگترم برای انجام این وظیفه وکالت دارم.

دوم اینکه: آن سه از من جوان ترند و کوچکتر و چه بسا که با رفتن من و دیدن خون من دست و دلشان بلرزد. که البته نمی لرزد. آنها هم فرزندان ابو تراب و ام البنین اند. ولی من باید وظیفه خودم را به انجام برسانم.

سوم اینکه: این فرصتی است برای من تا هدیه هایی را نثار محبوبم کنم.این فرصت را نباید از دست فرو بگذارم.

چهارم اینکه :دیدن وتحمل این مصائب مرا در کوره عشق حسین آبدیده تر می کند. ذوب باید شد در کوره این عشق .

پنجم اینکه :حسین پرچم سپاهش را و صیانت از خیامش را به من سپرده است . تا آخرین لحظه ممکن ، نباید شانه از زیر این بار خالی کرد و به کار شهادت سپرد.

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی 

1. امروز ۱۰۰۷ روز می گذره از رفتن قیصر...

 

روز ناگزير

اين روزها که مي گذرد ، هر روز 

 احساس مي کنم که کسي در باد

 فرياد مي زند

 احساس مي کنم که مرا

 از عمق جاده هاي مه آلود 

يک آشناي دور صدا مي زند

 آهنگ آشناي صداي او

 مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صداي آمدن روز است

آن روز ناگزير که مي آيد

 روزي که عابران خميده

 يک لحظه وقت داشته باشند

 تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببينند

روزي که اين قطار قديمي

 در بستر موازي تکرار

يک لحظه بي بهانه توقف کند

تا چشم هاي خسته ي خواب آلود

از پشت پنجره

تصوير ابرها را در قاب

 و طرح واژگونه ي جنگل را

 در آب بنگرند

آن روز

 پرواز دستهاي صميمي

در جستجوي دوست

 آغاز مي شود

 روزي که روز تازه ي پرواز

روزي که نامه ها همه باز است

روزي که جاي نامه و مهر و تمبر

 بال کبوتري را

 امضا کنيم

 و مثل نامه اي بفرستيم

صندوقهاي پستي

آن روز آشيان کبوترهاست

روزي که دست خواهش ، کوتاه

روزي که التماس گناه است

و فطرت خدا

 در زير پاي رهگذران پياده رو

 بر روي روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبيند

 روزي که روي درها

 با خط ساده اي بنويسند :

 " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "

و زانوان خسته ي مغرور

 جز پيش پاي عشق

با خاک آشنا نشود

 و قصه هاي واقعي امروز

خواب و خيال باشند

و مثل قصه هاي قديمي

 پايان خوب داشته باشند

 روز وفور لبخند

 لبخند بي دريغ

 لبخند بي مضايقه ي چشم ها

آن روز

بي چشمداشت بودن ِ لبخند

 قانون مهرباني است

 روزي که شاعران

 ناچار نيستند

 در حجره هاي تنگ قوافي

لبخند خويش را بفروشند

 روزي که روي قيمت احساس

مثل لباس

صحبت نمي کنند

 پروانه هاي خشک شده ، آن روز

 از لاي برگ هاي کتاب شعر

پرواز مي کنند

 و خواب در دهان مسلسلها

 خميازه مي کشد

 و کفشهاي کهنه ي سربازي

 در کنج موزه هاي قديمي

با تار عنکبوت گره مي خورند

 در دست کودکان

 از باد پر شوند

 روزي که سبز ، زرد نباشد

 گلها اجازه داشته باشند

 هر جا که دوست داشته باشند

 بشکفند

 دلها اجازه داشته باشند

 هر جا نياز داشته باشند

 بشکنند

آيينه حق نداشته باشد

 با چشم ها دروغ بگويد

ديوار حق نداشته باشد

 بي پنجره برويد

 آن روز

 ديوار باغ و مدرسه کوتاه است

 تنها

 پرچيني از خيال

 در دوردست حاشيه ي باغ مي کشند

که مي توان به سادگي از روي آن پريد

روز طلوع خورشيد

 از جيب کودکان دبستاني

روزي که باغ سبز الفبا

روزي که مشق آب ، عمومي است

 دريا و آفتاب

 در انحصار چشم کسي نيست

روزي که آسمان

 در حسرت ستاره نباشد

 روزي که آرزوي چنين روزي

محتاج استعاره نباشد

 اي روزهاي خوب که در راهيد!

اي جاده هاي گمشده در مه !

 اي روزهاي سخت ادامه !

 از پشت لحظه ها به در آييد !

 اي روز آفتابي !

اي مثل چشم هاي خدا آبي !

اي روز آمدن !

اي مثل روز ، آمدنت روشن !

اين روزها که مي گذرد ، هر روز

 در انتظار آمدنت هستم !

 اما

با من بگو که آيا ، من نيز

 در روزگار آمدنت هستم ؟