17. [ناراحت]
سلام...
خوفین؟؟
چرا نیستین؟؟؟چرا وباتونو (وب هایتان را) انقدر دیر دیر آپ میکنین؟ شماهام درد اینترنت زدگی و وب زدگی و از این چیزا گرفتین؟؟؟
خب یعنی چی؟
حالا من هیچی ...سالی جون جونو بگین که اووووونور دنیا(الان عطیه میگه حالا انگار سالی رفته کره ماه) چشم به همین چارتا صفحه وب دوخته.....![]()
بگذریم...
امروز بیمارستان بودم
داماد عزیزمان را عمل آپاندیس کرده اند.نه یعنی آپاندیس داماد عزیزمان را عمل کرده اند...
کلی ناراحت شدیم....آنهم وقتی ناراحتی آبجی جانمان را دیدیم
....
دیروز بعد از ظهر یهو مریم ( که این ترم تو قزوین درس میخونه و شنبه تا 3 شنبه اونجاس ) زنگ زد گفت تو راه تهرانم.آخه دل مصطفی(داماد عزیزمان) درد گرفته رفته بیمارستان گفتن آپاندیسه
. بعد عملش کلی درد داشته بعد تازه هیچ کسم نمیذاشتن بره پیشش. شبم نذاشتن کسی بمونه به عنوان همراه.....بیچاره دوماد جون جونمون ![]()
امروز عصری مرخصش کردن...تا چند روزم نه خودش میره سرکار نه مریم میره دانشگاه .
بسی ناراحت شدیم.البته نه برای آپاندیس که خطرش تا قبل عمله که ممکنه بترکه ؛جدای از ناراحتی برای درد دل داماد جان٫به خاطر دل کوشولوی مریم که انقدر نگران درد کشیدن داماد جان بود و اینکه وقتی درد میکشه تنهاست...
از اونجایی که آبجون(آبجی جون) هم این وب رو میخونه توی این پست قصدم فقط همدردی با مریم بود...و اینکه بهش بگم که و قتی ناراحتیشو دیدم چقدر دلم گرفت... چقدر ....
آبجون جون عزیز اگه بدونی چقدر دوست دارم و وقتای ناراحتیت چقدر ناراحت تر از خودت میشم.......![]()
امیدوارم که دیگه هیچوقت نگرانی و دلتنگیت رو نبینم...هیچ وقت.
با اینکه آرزوی نشدنی ایه اما......
فرشته و عطیه و محدثه خبر ازبرنامه ها و جلسه کانون انصاردارین؟و اگه جوابتون مثبته شرکت میکنید توشون یا نه؟
زکیه جون من ۵شنبه به احتمال زیاد میرم...اگه تو هم میای بهم خبر بده باهم بریم.
سالی خیلی دوست داریما ![]()
هم اکنون که ساعت ۹ شب میباشد خبری از یه دووووست!! به دستم رسید....بدبخت شدم...فردا ۸ صبح امتحان دارم...اونم از یه درسی که هیچی ازش بارم نیست...برم ببینم باید چه اشتباهی (مودبانه غلطی) بکنم .