مریم سرش را پایین انداخت.باب جون پرسید:

- تو برای چی رو میگیری؟

- خب برای اینکه نامحرم نبیندم... قبول! کریم هم نامحرم است قبول! اما...

باب جون گل از گلش شکفت. انگار چیزی کشف کرده باشد٬ دست مریم را در دست گرفت:

- هان بارک الله! اشتباهت همین جاست. روگرفتن برای فرار از نامحرم نیست والا من که میدانم نامحرم که لولو نیست. پاری وقت ها مثل همین کریم٬ اصلا خودیه... نه٬ رو گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه. یک رفیق به آدم چیزی بگوید٬ لوطی گری میگوید بایستی انجام داد.

- این درست که خدا گفته. اما حکمتش همان است که گفتم٬ برای فرار از...

- حکمتش را ول کن . اینجایش به من و تو دخلی ندارد . وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی. اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای ٬ نه به خاطر لوطی گری. جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی ٬ آن وقت چه ؟ انجام نمی دهی؟

درشکه چی کنار مدرسه ایران ایستاد. مریم خواست پیاده شود اما مکثی کرد و برگشت. خم شد و گونه های باب جون را بوسید. باب جون هم گونه های سرخ او را بوسید. چشمان هر دو نمناک بود.

 

- کتاب من ٍ او نوشته رضا امیر خوانی