زده ام فالی و فریادرسی می آید
                     تولـــــــــــــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک
[ جمعه 5 اسفند1390 ] [ 7:48 PM ] [ مرجان ] [ ]
امتحان پایانی فلسفه بود. استاد فقط یک سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود.
سوال این بود: "شما چگونه میتوانید من را متقاعد کنید که صندلی جلوی شما نامرئی است؟"

تقریبا یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ های خود را در برگه امتحان بنویسند، به غیر از یک دانشجوی تنبل که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد !
چند روز بعد که استاد نمره های دانشجویان را به آنها داد، آن دانشجوی تنبل بالاترین نمره ی کلاس را گرفته بود !!
او در جواب نوشته بود:

"کدام صندلی؟"


عطی جونم اینو که خوندم یاد تو افتادم!!(باور کن منظورم اصلا این نیست که تو تنبلی)


[ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ 4:50 PM ] [ مرجان ] [ ]
 تو وقتی عروسی دعوتی چه ساعتی میری؟وقتی عروسی دوستت دعوت باشی چی؟وقتی عروسی نزدیک ترین کست باشه چه ساعتی میری؟

اول بذارید جوابای خودمو بدم من اگه عروسی غریبه دعوت باشم ۸:۳۰ - ۹ اونجام .

اگه عروسی دختر خاله ام باشه ۷ - ۷:۳۰ خودمو میرسونم ....

عروسی آبجون (آبجی خانوم) هم که از ۷ شروع میشد و عقدشم قبلش از ۶بود من و خواهر داماد ۵- ۵:۳۰ اولین نفرا اونجا بودیم و داشتیم سفره عقدو مرتب می کردیم و خودمونو آماده تر تر (!!) می کردیم .  

یادم نمیاد کی بود که اینو میگفت ،میگفت نماز خوندن ما هم همینطوره ... وقتی خدا از ساعت ۷ تورو دعوت میکنه به نماز ، بستگی به دوری و نزدیکی تو به خدا داره که نمازتو کی بخونی....مثل همین عروسی....هرچقدر به میزبان نزدیک تر باشی دعوتشو زودتر اجابت میکنی .... کسی هم که ساعت ۱۰:۳۰ - ۱۱ پا میشه میاد به نظر من بیشتر داره به میزبان توهین میکنه..... 

یه عده هم که از قبل از ساعت دعوت خودشونو آماده می کنن و منتظر میشینن ....

ما کجاییم و .....

 

[ جمعه 27 آبان1390 ] [ 0:4 AM ] [ مرجان ] [ ]
خب حالا اگر عروسی نزدیکانتون باشه چی ؟؟ اگر اون عروسی ، عروسی دختر خالتون باشه چی ؟ یا عروسی خواهر ، برادرتون باشه ، شما چه ساعتی خودتونو می رسونید ؟

( با همون فرض اولیه ی ساعت ۷ تا ۱۱ )

 

 

[ جمعه 25 شهریور1390 ] [ 10:40 AM ] [ مرجان ] [ ]
 

سلام.

یه سوال ازتون دارم .

شما وقتی عروسی دعوت دارید و توی کارت هم اعلام کردن ۷ تا ۱۱ اونجا باشید. چه ساعتی میرید ؟

 

 

 

[ دوشنبه 31 مرداد1390 ] [ 3:49 PM ] [ مرجان ] [ ]

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

 


 

[ دوشنبه 26 اردیبهشت1390 ] [ 9:14 AM ] [ مرجان ] [ ]

۷ اسفند:

قرار شد ۲۷ اسفند با عمو اینا ۹ نفری بریم کربلا...این دومین بارمه...

اولین بار اردیبهشت ۸۹ بود!! یعنی حتی یک سال هم نگذشته از اون دفعه!!وای خدا!!چه توفیقی!!

 ۹ اسفند:

بابابزرگ اومد تهران!حالش خوب نبود سرما خورده بود و ریه اش شدیدا چرک کرده بود! بابا زود بردش بیمارستان مسیح دانشوری و بستری شد .

 ۱۱ اسفند:

قرار بود امشب من برم بیمارستان بمونم پیش بابا بزرگ ! که از بیمارستان اومد خونه.حالش بهتر بود.

 14 اسفند:

تولد امیر محسن ! امیر وبابابزرگ و کیک کلی باهم عکس گرفتن.

 15  اسفند:

امروز به مریم گفتم اصلا احساس کربلا رفتن ندارم! حسم بهم میگه نمیرم!!

مامان گفت منم همینطوریم...با خودم گفتم زبونتو گاز بگیر مرجان. لابد به خاطر اینکه یه دفعه جور شده اینطوری فکر میکنیم.

 ۱۶ اسفند :

بابا ،بابابزرگ رو برد بیمارستان مروستی حالش خوب نبود!

 ۱۸ اسفند :

 قرار بود امشب من برم بیمارستان بمونم پیش بابا بزرگ ! مامان زنگ زد گفت مرخص شده میاریمش خونه.لازم نیست تو بیای. شب دیر اومدن. عمه هم اومد .حال بابابزرگ خوب نبود.بیمارستان گفته بود حالش در حدی بد نیست که لازم باشه اینجا بمونه .

 ۲۱ اسفند :

 شب یهو حال بابا بزرگ وحشتناک شد زنگ زدیم حسین (پسر عمه ام که توی اورژانس کار میکنه) اکسیژن آورد من گیج بودم! گفتم بزنگیم اورژانس! یه کاری کنیم!مامان خندید :اورژانس که اینجا نشسته.بیهوش بود اما توی هوش و بیهوشی داشت نماز میخوند از ذکر گفتناش و حالاتش می فهمیدیم!بابا حرص میخورد .میگفت. مغرب عشا که خوندی.پس نمازچی میخونی؟نخون برات ضرر داره نفست بالا نمیاد داری چی می خونی.... هرکاری که میتونستن کردن حالش یه کم بهتر شد.چشاشو باز کرد به بابا گفت تو برای چی به من میگی نماز نخون؟میخوام بخونم.حسین به بابا گفت ببریدش بیمارستان.برای چی خونه نگهش داشتید؟ببریدش بیمارستان بهمن.نبریدش پشیمون میشیدا...

 ۲۲اسفند :

۶:۳۰ صبح چشم باز کردم مامان روگرفته با چادر بالا سرم بود گفتم چی شده؟گفت هیچی شب تا صبح حال بابابزرگ خوب نبود .بابا چشم روهم نذاشته.زنگ زدیم عموجون اومده ببریمش بیمارستان. رفت بیمارستان...انقدی حال و حوصله نداشت که مثل دفعه های قبل دم در صد بار از مامان تشکر کنه و بگه زحمتتون دادم.بابابزرگ منو که اجازه نمیداد کسی دستشو بگیره و کمکش کنه توی راه رفتن ،پسرعمو ها بلندش کردن و بردن. یه حسی بهم می گفت برمیگرده زود خوب میشه نگران نباش...

 شب بابا دیر اومد .مامان گفت صبح به بابا گفتم ببین میتونی کربلا رو کنسلش کنی....اینجوری دلمون راضی نمیشه به رفتن. قرار شد بره کنسلش کنه. بابا که اومد گفت یارو با هزار مصیبت راضی شد کنسل کنه .امیر وسط شام فهمید و کلی گریه کرد و شامشو نخورده ول کرد...من لبخند زدم جلوی بابا و گریه امو نگه داشتم به امیر گیر دادم که مگه کوچولویی که گریه میکنی؟؟!!

 ۲۶ اسفند :

 حال بابابزرگ خیلی خوب بود!از سی سی یو اومده بود بخش. همه نوه ها و بچه هاشو شناخت... بابا بعد مدتها سرحال شده بود . از همون بیمارستان رفتیم قم. شب توی حیاط حرم یهو بابا گفت میخواید حالا که حال بابابزرگ بهتره یه زنگ بزنم استخاره کنم اگه خوب اومد بزنگم ببینم میشه هنوز رفت کربلا؟موافق بودیم زنگ زدیم برای استخاره...داشت قند توی دلم آب میشد که بابا گفت استخاره بد اومده... بابا زنگ زد به دوستش آقای فلاح که قرار بود همگی باهم بریم کربلا.گفت امام حسین ویزای مارو آخرش امضا نکرد...آ.فلاح گفت تاریخ رفتشون یه روز عقب افتاده ۲۸ میرن.

 ۲۷ اسفند :

 از قم برگشتیم.

 ۲۸ اسفند:

 شب آ.فلاح زنگ زد.بابا گفت رسیدید؟؟الان نجفید؟؟چه خبر....

تلفنو که قطع کرد فهمیدیم نرفته بودن !گفته بود همه چی کلاه برداری بوده!!حدود ۳۰۰-۴۰۰ نفر بودن که به هوای کربلا رفتن صبح زود رفتن فرودگاه و تا عصری هم همگی معطل بودن و پدرشون در اومده و..........

 ۲۹ اسفند :

 عمو اینا اومدن تهران .لحظه سال تحویل بابا و عمو بیمارستان بودن . بچه ها خواب بودن و من ومامان و زن عمو جلوی تلویزیون نشسته بودیم...

 ۱فروردین :

صبح رفتیم بیمارستان . انسیه(دخترعموم) به بابا بزرگ گفت عیدی نمیدی؟ بابابزرگ ناراحت شد سرشو تکون داد اشاره کرد که یعنی پول ندارم.انسیه گفت اشکال نداره خوب میشی میای خونه میدی بهمون.از اتاق که بیرون رفتیم صدای بابارو شنیدیم: این پولارو بگیر از پولای خودته . بچه ها که میان اینجا عیدی بده بهشون. زود دوباره برگشتیم تو اتاق. آخرین عیدی رو از بابابزرگ گرفتیم...

۳فروردین :

 رفت سی سی یو .

۴ فروردین:

 بابابزرگ توی سی سی یو یهو سرحال شده بود و برای عمه تعریف کرده بود:

 عالم جلیل القدری اومد کنارم به من گفت دنبالم بیا....راه طولانی بود گفتم پس کی میرسیم گفت راهت زیاده بیا.. منو برد پیش شخصی و گفت که اون پیامبره..

پیامبر به من گفت جامعه بخوان جامعه جامعه ، عاشورا بخوان عاشورا عاشورا،

عمه گفت من از لای حرفاش فقط اینارو فهمیدم .گفت تازه بعد از عاشورا یه دعای دیگه ای هم گفت که من هر کار کردم نفهمیدم.

با دختر عمه ام بدو بدو دوییدیم توی سی سی یو تا ازش بخوایم دوباره تعریف کنه و ما ضبط کنیم. پرستار عصبانی داد و بیداد کرد که این مریض با این حال بدش از 8 صبح تا 10 شب ملاقاتی داره و...و بیرونمون کرد و من فقط لحظه آخر دیدم بابابزرگ خوابه...

۵ فروردین :

 بابابزرگ رو آوردیم بخش.طبق معمول تا چشماشو یه لحظه باز میکرد خاک میخواست برای تیمم و نماز میخوند...آقای هم اتاقیش که سرحال رو تختش نشسته بود یهو به من که داشتم با عموجون حرف میزدم گفت این حاج آقا رو خدا فرستاده برای ادب کردن من. گفت من دو سه روزه که بیمارستانم با این که حالم خوبه و راحت برای خودم راه میرم و سرحالم با خودم میگم تو حالت بده و نماز لازم نیست بخونی. گفت من تواین روزا اصلا نماز نخوندم و حالا این حاج آقا رو میبینم که تا لحظه ای چشماشو باز میکنه یا نماز میخونه با ذکر میگه...

شب تلفن بابا زنگ زد.بابا گفت انالله و انا الیه راجعون. قطع که کرد گفت دخترعمه اش فوت کرده. توی راه کربلا به تهران توی مرز اتوبوسشون چپ کرده. ۲ نفر فوت شدن یکی این بنده خدا یکی هم یه پسر بچه.

 ۷ فروردین :

 تشییع جنازه دخترعمه بابا بودتوی قم. مامان و بابا و عمه ها و عموها رفتن قم. من و امیر ومریم عصری رفتیم بیمارستان . چند نفر اومده بودن ملاقات . همه که رفتن من وامیر و هدی (دخترعموم) موندیم.. بابابزرگ یه چیزی میگفت که ما نمی فهمیدیم.. به یه جایی اشاره میکرد روی سقف و یه چیزایی میگفت... بابا اینا که اومدن قرارشد من و مامان وامیر بریم خونه .بابا بمونه تا ۱۲ شب بعد من برم بیمارستان بابا بیاد خونه.رسیدیم خونه خوابیدم تا ۱۱ پاشم برم بیمارستان. ۱۰ که پاشدم مامان گفت بابا گفته لازم نیست مرجان بیاد. دوباره که میخوابیدم فقط یه فکر تو سرم بود...آخرش من یه شبم پیش بابابزرگ نموندم...

۸ فروردین:

 بابابزرگ رو بردن آی سی یو...

 ۹ فروردین :

 همه بچه های بابابزرگ با 90% نوه ها ونتیجه هاو عروسها وداماد ها پشت در آی سی یو جمع شده بودیم .منتظر که پرده ی پنجره ی آی سی یوبره کنار....

نشستم پیش عموجون.گفت خوب نیست ونگرانه و دلش مثل سیر وسرکه میجوشه!با تعجب نگاهش کردم گفتم چرا؟؟نگرانی نداره ایندفعه هم مثل دفعه های قبله که حال بابابزرگ بد میشد یه روز میرفت سی سی یو و برمیگشت و خوب میشد.اونم با تعجب نگاهم کرد و گفت خداکنه...

دکتر که اومد از آی سی یو بیرون تازه معنی نگاه متعجب عمو رو به خودم فهمیدم..دکتر گفت داره با دستگاه نفس میکشه و ضریب هوشیاریش پایینه و فقط باید معجزه بشه....

بعدش رفتیم مسجد برای مراسم سوم دختر عمه...گریه هامون فقط به خاطر دختر مظلوم ومعصومش بود...وگرنه چه مرگی بهتر از این مرگ؟؟

شب تا صبح خواب میدیدم منتظریم پرده ی آی سی یو بره بالا و پرستار داره بهمون میخنده...

 

۱۰ فروردین...

۱۰ فروردین...

۱۰ فروردین :

 ۸:۳۰ با صدای مامان که میگفت حال بابابزرگ خوب نیست پاشو...بیدار شدم..عمو و عمه شب خونه ما خوابیده بودن.. از اتاق اومدم بیرون عمو و بابا داشتن آماده میشدن برن بیمارستان.عمه دیشب پاش پیچ خورده بود و حالا باد کرده بود.بابا غر میزد که شناسنامه بابابزرگ کجاس؟ چرا نیست؟؟؟ با مامان گشتیم پیداش کردیم و من فکر میکردم شناسنامه برای چی؟؟ چرا بابا داره انقدر تند میره؟؟ هیچی نشده میخواد شناسنامه ببره چیکار؟؟ رفتم تو اتاق دیدم مامان داره وسایل جمع میکنه گفتم چیکار میکنی؟ وسایل چی جمع میکنی؟ گفت باید بریم قزوین... و من تازه عمق فاجعه رو فهمیدم...انگار همه منتظر گریه های من بودن...انگار تازه با صدای من که با مامانم دعوا میکردم که "شما که گفتی حالش بده نگفتی که مرده..." همه فهمیدن میتونن گریه کنن ...

بابا اینا رفتن و من عمه رو بردم بیمارستان چمران که پاشو پانسمان کنن...

تاشب مهمون میومد و میرفت...

 ۱۱  فروردین :

 بابابزرگمون رو بردیم قزوین...دفنش کردیم با یه دیوار فاصله از پسر شهیدش ... دایی جون میگفت ببین الان اون دوتا چه دیداری دارن اونور...

عموجون غسلش داد با انجام تمام مستحبات.خانمها ۴۰ تا تبارک خوندن به دونه های تسبیح تربت و ریختن زیر سرش...

 همه کمر خم شده ی بابا و عمو ها رو دیدن...

همه گریه های مظلومانه ی عمه ها رو دیدن.

و فقط من گریه های زن عموم رو که این سالها از بابابزرگ نگهداری میکرد رو دیدم. که اگر نمیدونستی فکر میکردی پدرش بوده که رفته...

شب ۴۰ تا یاسین و ۴۰ تا تبارک خونده شدو دعای کمیل .و یه ختم قرآن کامل برای بابابزرگم تقسیم شد...

برای کسی که بدون اینها هم اون دنیاش تضمین شده بود...

 ۱۲ فروردین :

 مراسم سوم بابابزرگ با مراسم هفتم دخترعمه همزمان برگزار شد...    

۱۵ فروردین :

 شب تلفن بابا زنگ زد و بابا گفت انالله و انا الیه راجعون. این بار پسر عموی بابا بود که فوت کرده بود... و من فقط  فکر دختر 10 ساله اش بودم ...

 ۱۸ فروردین :

 مراسم هفتم بابابزرگ با مراسم سوم پسر عمو همزمان برگزار شد..

 ۱۹ فروردین :

 به چشم های خندان و لب های متبسم بابابزرگ توی عکسش نگاه میکنم  و به کوچکی خودم فکر میکنم.............

 


پی نوشت : من اگر خودم بودم حوصله ام نمی گرفت اینهمه متن رو بخونم.پس از شماهم انتظار ندارم که این مطلب رو بخونید...

 

[ جمعه 19 فروردین1390 ] [ 2:21 PM ] [ مرجان ] [ ]

فیلم دست های خالی رو دیدید؟؟

شخصیت اولش حوریه اس.خودش چادریه و پدرش آزاده و شیمیاییه.

شرایطی براش پیش میاد که دستگیر میشه به اتهام قتل! یه جایی از فیلم که مثلا میخوان منتقلش کنن می بینی حوریه چادر سرش نیست :

سرباز(با اشاره به چادر) : قربان لباس متهم رو نمی پوشه...

سروان : خانم ترابی؟؟؟!!!

حوریه : قرار نبود ( این لباس ) لباس متهما باشه . . .


چند وقت پیشا تلویزیون یه خانمی رو نشون میداد ، اول با توجه به چادرش و رو گرفتنش فکر کردم که این خانمه سخنرانی ، عالمی، چیزی باید باشه ... اما یه کم که گذشت از سرش که پایین بود و اصلا صورتش پیدا نبود و البته از حرفاش فهمیدم که نه خیر ... ! خانم با مرد دیگه ای رابطه داشته و همسرش رو به قتل رسونده  و... و...

ازاین صحنه ها کم نمی بینیم !خانم هایی که به دلایل مختلف دستگیر شدن و با چادر نشون داده میشن !!

نمی دونم تاحالا به این مساله فکر کردید یا نه ! که این یک قانونه که متهم باید چادر سرش کنه!!

حرص داره ، نداره؟؟ نظام جمهوری اسلامی و انقدر پایین آوردن حجاب برتر؟؟؟؟؟!!!!

تلویزیون و فیلماش که دیگه بی خیال .... به شخصیت ها دقت کردید؟؟؟ هر چی کلفت و نوکر و بدبخت و دهاتیه چادر سرشه!! نمونه های برعکسش خیلی کمه! خیلی که مثبت اندیش باشی و بشینی فکر کنی میگی لابد به خاطر اینه که از نظر منطقی وقتی مادیات تو زندگی آدما پر رنگ میشه منطقا معنویات کمرنگ میشه! (که البته این قانون در مورد همه صادق نیست ) ولی به نظر شما واقعا همه ی این صحنه هایی که توی فیلم ها میبینیم بر اساس همین منطقه؟؟؟؟؟؟


۱. این یه جور تبانیه که تمام نظراتون خصوصیه؟؟؟؟ و ای کسانی که وبلاگ ندارید آیا نمی اندیشید که من چطوری باید جواب سوالاتتون رو که در نظرات خصوصی پرسیدید بدم؟!!!

۲. یه مهمون دارم... یه مهمون ویژه برای وبلاگم... سیونه هایراپتیان ِ عزیز ِ دل ِ من .دوست جون ارمنی من که قول داده بیاد اینجا و یه کم تو وبم بحث کنیم .<البته یه چیزی رو هم یواشکی بهتون بگما!!! همین سیونه خانم ما از خیلی از ماها مسلمون تره! >

۳. خیلی دورشدم از این فضا!!خیلی دور شدیم از این فضا!! کاش یه کم جمعمون جمع تر بشه!

۵. تیتر این مطلب متعلق به خانم مصطفی زاده است.

6.لینک تقریبا مرتبط (البته با اجازه صاحبش ها)

[ سه شنبه 26 بهمن1389 ] [ 11:31 PM ] [ مرجان ] [ ]

و زمین پاک ( و آماده ) گیاهش به اذن پروردگارش بر می آید و آنچه پلید و ناپاک است جز اندکی ناچیز و بی ارزش بر نمی آورد (۱) .

صدای قرآن خواندنش که توی کوچه پس کوچه های مدینه می پیچید ، سیل اشک بود که بر گونه های جماعتی جاری میشد (۲)،توی دلشان تند وتند جوانه های ایمان می رویید و میبالید(۳). گروهی به سجده می افتادند از خوف وخشیت ،انگار همه سلول های وجودشان لبریز ذکر میشد ،از درک عظمت آن آیه ها (۴). توی دل بعضی اما فقط خار های نفرت و کینه سر بر می آورد (۵).همین صدای قرآن برای بعضی فقط مایه ی تمسخر و استهزاء بود.جماعتی رو برمیگرداندندو بی تفاوت می گذشتند،انگار گوشهایشان سنگین باشد ، انگار چیز مهمی نشنیده باشند(۶)...

آه از وقت هایی که زمین ، پاک نباشد..


(۱): اعراف ۵۸ 

(۲): واذا سمعوا ما انزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق

(۳): انفال ۲                (۴): زمر ۲۳                           (۵): اسراء ۴۱                                (۶)لقمان ۷

[ چهارشنبه 13 بهمن1389 ] [ 1:55 PM ] [ مرجان ] [ ]

 

 

 

الهی داراتر از من کیست که تو دارایی منی . . .

 

 

 

 

آیت الله حسن زاده آملی

[ شنبه 9 بهمن1389 ] [ 11:38 PM ] [ مرجان ] [ ]

قورباغه ها 

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که باهم مسابقه ی دو بدهند .

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

و مسابقه شروع شد ...

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

"اوه,عجب کار مشکلی"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند"
یا:"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده"

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چطور این کار رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که ...

برنده ی مسابقه کر بوده !!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس:

همیشه ....

مثبت فکر کنید !

و بالاتر از اون

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !

و هیشه باور داشته باشید :

من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


 
این متن رو به 5 "قورباغه كوچولو"  که براتون اهمیت دارند بفرستید .

 



این متن رو زکیه  برام فرستاده....

به نظرم خیلی جالب بود گفتم شمام بخونید اینجوری دیگه لازم نیست بفرستم برای ۵ نفر...که احتمالا اونا هم فکر کنن منظور من این بوده که اونا قورباغه ان  

نمیشود جمع شویم دور همدیگر؟؟؟دل همایونیمان جمع شدن می خواهد و سرش نمی شود که دوستان بی وفایی نصیب صاحبش شده ....

[ سه شنبه 28 دی1389 ] [ 3:51 PM ] [ مرجان ] [ ]
بهشت یک مکان نیست ، یک زمان هم نیست...

بهشت یعنی کامل شدن.*

 

 

*جاناتان مرغ دریایی

 

 

 

[ سه شنبه 28 دی1389 ] [ 3:5 PM ] [ مرجان ] [ ]

قربان دیدگانت، استاد جان خدا را

جانا محبتی کن این بنده ی خدا را

من مخلص تو هستم، اصلا فدای کفشت

با نمره ای بخندان این قوم بینوا را

لطفی نما و بر ما اندک عنایتی کن

باور نما نگویم با غیر، ماجرا را

استاد جان کرم کن، بر ما مگیر خرده

کاین جزوه ای که گفتی، دق مرگ کرد ما را

چند اسم خارجی را با چند شکل و درهم

تحویلمان تو دادی آخر چه سود ما را ؟

هر وقت دیدمت من جسمم به لرزه افتاد

گویی که موش بیند آن گربه ی جفا را

آن صفر را که خر خوان ام خبائثش خواند

اما به دور گردان این صفر بی صفا را

یک ترم با تو بودم، رقصیده ام به سازت

شاباشمان بگردان آن نمره کذا را

 

نمی دونم اینو از کدام وب خوندم....برای همین از گفتن منبع معذورم.

[ پنجشنبه 23 دی1389 ] [ 1:43 PM ] [ مرجان ] [ ]

حسین در مقابل پیکر بــه خـون نشسته ادب زانـو می زند . عباس به دنبال دست های خود می گردد تا برای برخاستن به رسـم ادب از آنها مدد بگیرد. و وقتی که به هیچ ردی از آنها نمی رسد ، به پیکر شرحه شرحه خویش باز می گردد و با تمام جان خـویش از جسم چاک چاک ،تمنای برخاستن می کند .

جسم به تکاپو  می افتد ، آنچنانکه از زخمها، خون تازه فوران می کند. حسین که اینهمه بی تابی بر پیکر ادب را بر نمـی تابـد دو دست بر شانه های عباس می گذارد، سینه بر سینه اش می سـاید، و گونه بر گونه اش می نهد و لبهایش را بر پیشـانی عمـود دیـده و زخم خورده ی عباس می فشرد و آرام و قرار را لا جرعه به جسم و جان عباس می نوشاند...

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی


انتخاب  یه متن از فصل عباس حسین واقعا سخته....باید کل فصل رو نوشت...باید کل کربلا رو نوشت ....باید کل خلقت آدم رو نوشت...باید...

 

[ جمعه 3 دی1389 ] [ 11:44 PM ] [ مرجان ] [ ]
آنچه عباس امروزدر نگاه حسین دیده است برای این فرمان یا خواهش ٬ در همه عمر بی سابقه بوده است :

عباس جان اگر می توانی کمی آب بیاور .

و عباس عاشق ٬عباس ماموم ٬ عباس مرید٬ عباس ادب ٬ آب شده در مقابل این خواهش آب .

تمام ادب عباس در همه عمر این بوده است که خواسته ی نگفته ی حسین را بشناسد و در اجرا و اجابتش سر بسپارد. امروز اما حسین خواسته اش را آن هم با لحن خواهش و خضوع به زبان آورده است .

پس برای عباس این فقط یک مشک آب نیست. قیمتی ترین محموله ی عالم است. این فقط یک مشک آب نیست ٬رسالت تاریخی عباس است....

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی

[ سه شنبه 30 آذر1389 ] [ 9:54 AM ] [ مرجان ] [ ]

اغراق نیست اگر بگویم که بعد از شهادت مادرم ، هیچ چیز مرا به اندازه تولد تو خوشحال نکرد. با ذوق و شوقی که در وصف نمی گنجد ، قنداقه تو را پیش پدر بردم و گفتم:

خدا به ما پسر داده است .

پدر خندید . تو را گرفت و غرق بوسه کرد و در گوشهایت اذان و اقامه گفت.

پدر از مادر پرسید : برای اسمش چه فکری کرده اید؟

مادر گفت : اختیار همه ما به دست شماست .

« عباس» را پدر فرمود برای اینکه می خواست شیر دژم باشی و از بیشه آل الله حفاظت کنی و خاطره عمویش عباس را هم زنده نگه داری.

ابوالفضل را هم پدر کنیه بخشید .برای اینکه می خواست تو پدر همه خوبی ها و برتری ها باشی .من خودم شاهد بودم که پدر ،علم را به تو نمی آموخت بلکه علم را چون پرنده ای که غذا در دهان جوجه هایش می گذارد ، در کامت می گذاشت.

سقا را هم او لقب داد و در پاسخ به سوال بهت آلود من، اشاره کرد به کربلا و امروز و اینجا و اکنون که تو برای آوردن آب به کنام گرگان رفته ای .

اما ماه بنی هاشم را فقط پدر نگفت، هر کس که روی ماه تو رادید ، گفت.

طلوع چهره ات در شب سیاه ،نا خودآگاه ، سکه ماه را از رونق می انداخت .

همه ما مدام در کار تعویذ و تصدق بودیم برای تو که مبادا چشم زخمی روی ماهت را بیازارد.

وقتی که ماه باشی پلنگ ها هم خودشان را به بلندی می رسانند و به طمع چنگ انداختن بر صورتت ، جست و خیز می کنند.

وقتی قمر بنی هاشم باشی ، شمر هم برایت امان نامه می آورد.

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی

[ دوشنبه 29 آذر1389 ] [ 10:55 PM ] [ مرجان ] [ ]

 با خود اندیشیده است :
به چند دلیل باید اول برادرانم را راهی میدان کنم.

اول اینکه :مادرم ام البنین اگر اینجا بود، ما چهار فرزند را بی درنگ تقدیم حسین می کرد. و اکنون که او نیست ، من که برادر بزرگترم برای انجام این وظیفه وکالت دارم.

دوم اینکه: آن سه از من جوان ترند و کوچکتر و چه بسا که با رفتن من و دیدن خون من دست و دلشان بلرزد. که البته نمی لرزد. آنها هم فرزندان ابو تراب و ام البنین اند. ولی من باید وظیفه خودم را به انجام برسانم.

سوم اینکه: این فرصتی است برای من تا هدیه هایی را نثار محبوبم کنم.این فرصت را نباید از دست فرو بگذارم.

چهارم اینکه :دیدن وتحمل این مصائب مرا در کوره عشق حسین آبدیده تر می کند. ذوب باید شد در کوره این عشق .

پنجم اینکه :حسین پرچم سپاهش را و صیانت از خیامش را به من سپرده است . تا آخرین لحظه ممکن ، نباید شانه از زیر این بار خالی کرد و به کار شهادت سپرد.

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی 

[ یکشنبه 28 آذر1389 ] [ 5:59 PM ] [ مرجان ] [ ]
الان سکینه چه می کند؟ مگر نه او سقای کودکان است!؟ مگر نه او سر پرست کودکان در خیام حسین است!؟ اکنون پاسخ العطش بچه ها را چه می دهد؟ بچه های بی تاب را چگونه سرگرم می کند؟

پیش از این اگر پاسخی نداشت٬ پیش از این اگر خودش هم بی تاب و کلافه بود٬ پیش از این اگر خودش هم امید به هیچ سو نبسته بود ! اکنون از ساعتی پیش تاکنون ماجرا فرق کرده است! از وقتی که مشک را به عمو سپرده است٬ همه چیز تغییر کرده است.

اکنون و از ساعتی پیش تا کنون هر کودکی که می گوید : آب ٬ سکینه می گوید : عمو .

و آنقدر مفهوم  آب و عمو به هم گره خورده است که بچه ها به تدریج تشنگی را باگفتن عمو ٬ اظهار می کنند. 

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی

[ شنبه 27 آذر1389 ] [ 11:28 AM ] [ مرجان ] [ ]
عباس مشک را بر دوش می اندازد٬ دو دست به زیر آب می برد و فرا می آرد٬تا پیش روی چشم .

عجبا این تصویر اوست در آب یا حسین؟!

این درست همان لحظه ایست که عباس یک عمر برای رسیدن به آن تلاش کرده است ٬ این که در آینه نیز جز تصویر حسین نبیند.

اکنون دیگر چه نیازی به آب!؟

دستهایش را باز میکند و آب را به شریعه بر میگرداند . دل به حکم امام عشق می سپارد و سپاه عقل را مضمحل می کند.

...

سر اسب را به سمت خشکی برمی گرداند و با لب زمزمه می کند:

یا نفس من بعد الحسین هونی

وبعده لاکنت ان تکونی

هذاالحسین واردالمنون

وتشربین باردالمعین

تالله ما هذا فعال دینی *

اکنون دیگر او تشنه آب نیست. تشنه دیدار کسی است که تصویرش را در آب دیده است و انگار او نه مشک که آب حیات عالم را با خود حمل می کند...

 

*ای نفس ماندن پس از حسین٬ ذلت و خفت و خواری است .

هرگز مباد که پس از او زنده بمانی

در این حال که حسین در آستانه مرگ ایستاده است٬

تو می توانی آب سرد و گوارا بنوشی؟

والله که مرام من چنین حکم نمیکند.

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی

[ جمعه 26 آذر1389 ] [ 1:55 PM ] [ مرجان ] [ ]

تو مبادا گمان کنی که ما همسان و همشان این خانواده ی بی نظیریم ! اینها تافته ها ی جدا بافته عالمند . اینها زمینی نیستند و آسمانی اند . خاکی نیستند ، افلاکی اند .

اینها جانشینان و کارگزاران خدا در زمین اند. خدا به اهل زمین منت گذاشته است که این دردانه های خود را چند صباحی راهی زمین کرده است.

آسمان و زمین و ماه و خورشید ،  از صدقه سر اینها آفریده شده است.

پدرت معلم مسیح بوده است در گهواره نور و منادای کلیم بوده است در کوه طور.

مبادا پدر را به لفظ خالی پدر صدا کنی!

مبادا حسن و حسین را برادر خطاب کنی!

مبادا زینب و ام کلثوم را خواهر بخوانی!
آقای من وبانوی من! این صمیمانه ترین خطاب تو باشد با سروران و موالیت .

مبادا از پشت سرشان قدمی فرا پیش بگذاری !

مبادا پیش از آنها دست به غذا ببری !

مبادا پیش از آنها آب بنوشی!

 

 

« مبادا پیش از آنها آب بنوشی!»

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی

[ دوشنبه 22 آذر1389 ] [ 4:58 PM ] [ مرجان ] [ ]
پدر در واپسین لحظات حیات ٬ آنگاه که در بستر شهادت آرمیده بود و آخرین وصایای خویش را به اطرافیان می فرمود ٬ ناگهان تو را صدا زد.

تو شتابناک پیش رفتی و در کنار بستر او زانو زدی . پدر همچنانکه خفته بود ٬ دست بر شانه های تو گذاشت و فرمود:

« عباس من ! به زودی سبب روشنی چشم من در قیامت خواهی شد . در عاشورا وقتی وارد شریعه شدی ٬ مبادا که آب بنوشی و برادرت حسین ٬ تشنه باشد.»

 

- کتاب "سقای آب و ادب " نوشته سید مهدی شجاعی

[ یکشنبه 21 آذر1389 ] [ 11:19 PM ] [ مرجان ] [ ]

هوای آلوده سینه توست/ و هنوز هم/ منوکسید کربن/ از گاز خردل مهربان تر است/ با من صنما/ دل یک دله کن/ غصه نخور/ شب تاسوعا/ باران می بارد/ به لج ظهر عاشورا/ و تو/ آب شده ای در این جنگ روزگار/ فکه بر وزن مکه است/ و تو در جنوب/ قافیه را باختی/ یمانی ترین رکن/ قفسه سینه توست/ من چند باری مسح کرده ام/ مسیحی ها می گویند/ مسیح پسر خداست/ ولی روز تاسوعا/ دخیل به پسر علی می بندند/ عباس/ عباس/ عباس/ عباس هیچ روزی تعطیل نیست/ هر روز سینه اش درد می کند/ و به دلیل آلودگی هوای عدالت/ این روزها/ قوه قضاییه/ حسابی تعطیل است/ شهلا اعدام شد/ و هنوز هم “زنی که”/ از او بی “عفت” تر است/ دارد روی گلوی جانباز شیمیایی/ نفس می کشد/ دود قطار تهران – اندیمشک/ آلوده نکرد شهر مرا/ دود عود بود/ دود موتور قراضه بابااکبر آلوده نکرد تهران را/ مگر چقدر منوکسید کربن داشت؟/ آر. پی. جی دود ندارد/ بی. آر. تی دود دارد/ لطفا ابرها را بارور نکنید/ بگذارید باران/ طبیعی ببارد/ رعد و برق مصنوعی/ بغض خدا از دست خواص بی بصیرت نیست/ و باران شبیه سازی شده/ برای گلوی علی اصغر/ آب نمی شود/ آنکه آب شد/ الان روی ویلچر نشسته/ ۲۰ سال است/ و مجلس/ آقابالاسر نمی خواهد/ نماینده ای خواست/ با این جمله/ حال دولت را بگیرد/ قوا دارند با هم/ مچ می اندازند/ زور مشایی از همه بیشتر است/ و من گمانم/ در برگه رایم/ نوشتم مشایی/ این بابا/ مسئله ما نیست/ مصیبت ماست/ و بعدها اشک مان را در می آورد/ تا گریه من هست/ ابرها را بارور نکنید/ این روزها/ هر کس/ قیمتی دارد/ عمرسعد/ سر حسین را/ به گندم ری فروخت/ و ما احکام شرع را/ به سه ریال مختار/ وی. وی. وی. وی. وی. وی/ هیهات!/ صدای زینب را نامحرم نشنید/ با آن همه مصیبت/ و خوب شد ضرغامی/ مصاحبه ای با پدر شهیدان افراسیابی نکرد/ نه خوشگل بود/ نه صدایی داشت/ در کربلا/ با حسین نباشی/ تا آخر عمرت شمر بکش!/ با تو هستم جناب مختار/ ما از تو/ زنده ماندن حسین را می خواستیم/ یا کشتن شمر را، بعد از کربلا؟/ علقمه کجا بودی؟/ و باز هم/ ۱۰ روز دیگر/ عاشوراست/ چقدر تاخیر داشت قیام ات/ توبه را “حر” کرد/ تو دیر به خود جنبیدی/ تو مجنون نبودی/ مجنون، لیلا بود/ وی. وی. وی. وی. وی/ حضرت عالم دهر!/ تو هم دلت برای “عباس”/ نسوخته است/ نگران نشان دادن عباس هستی؟/ پارسال کجا بودی؟/ که پرچم عباس را/ بازماندگان شمر/ در آشوب عاشورا/ آتش زدند؟/ فتنه ۸۸ کجا بودی؟/ شمیران کجا بودی؟/ شاخ شمیران کجا بودی؟/ آن ۸ سال/ این ۸ ماه/ آه/ سر ثارالله را به “فتوا” بریدند/ و “دین” هنوز هم/ لقلقه زبان است/ با خامنه ای نیستی/ گریه ات برای حسین/ آبغوره است/ وی. وی. وی. وی. وی. وی/ و این آلودگی صوتی/ پاره می کند حنجره حسین را/ لطفا مختار را ول کنید/ حسین به کربلا رسیده است/ و شمر/ مجهز به ۲۰۰ کلاهک هسته ای است/ ۲۵۰۰ ماهواره جاسوسی دارد عمرسعد/ مختار را ول کنید/ “علی” تنهاست…


این یک کپی پیست ساده است از سایت قدیانی .به قلم آقای حسین قدیانی فرزند شهید اکبر قدیانی.

من نویسنده این متن نیستم....حتی چند جاییش رو هم خودم مشکل داشتم در فهمش و...

اما...به حق متن قابل تاملیه...

[ جمعه 19 آذر1389 ] [ 2:10 PM ] [ مرجان ] [ ]
مریم سرش را پایین انداخت.باب جون پرسید:

- تو برای چی رو میگیری؟

- خب برای اینکه نامحرم نبیندم... قبول! کریم هم نامحرم است قبول! اما...

باب جون گل از گلش شکفت. انگار چیزی کشف کرده باشد٬ دست مریم را در دست گرفت:

- هان بارک الله! اشتباهت همین جاست. روگرفتن برای فرار از نامحرم نیست والا من که میدانم نامحرم که لولو نیست. پاری وقت ها مثل همین کریم٬ اصلا خودیه... نه٬ رو گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه. یک رفیق به آدم چیزی بگوید٬ لوطی گری میگوید بایستی انجام داد.

- این درست که خدا گفته. اما حکمتش همان است که گفتم٬ برای فرار از...

- حکمتش را ول کن . اینجایش به من و تو دخلی ندارد . وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی. اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای ٬ نه به خاطر لوطی گری. جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی ٬ آن وقت چه ؟ انجام نمی دهی؟

درشکه چی کنار مدرسه ایران ایستاد. مریم خواست پیاده شود اما مکثی کرد و برگشت. خم شد و گونه های باب جون را بوسید. باب جون هم گونه های سرخ او را بوسید. چشمان هر دو نمناک بود.

 

- کتاب من ٍ او نوشته رضا امیر خوانی

[ یکشنبه 14 آذر1389 ] [ 5:22 PM ] [ مرجان ] [ ]
علی: مامان نهار چی داریم؟

طاهره :زرشک پلو با مرغ

علی : من نمی خورم

طاهره: کجا؟بیا غذات رو بخور .

علی: من از اون غذا ها نمیخورم.همشون زرشکی شدن.

طاهره: این قدر از نعمت های خدا ایراد نگیر پسرم ٬گناه داره ها!

علی: نخیرم ! گناه خودت داری که نعمت های خدا رو زرشکی کردی..


عاشق بعضی دیالوگای فیلم "به همین سادگی" ام! عاشق لحن طاهره...عاشق لبخندش وقتی این حرفو میشنوه...عاشق پسرش علی وقتایی که تو فکر خوردن کیک تو یخچاله........

[ شنبه 13 آذر1389 ] [ 7:39 PM ] [ مرجان ] [ ]
در حیرت از این نباش که چرا سحر ها میل به برخاستنت نیست٬ و میل به راه رفتن٬ دویدن٬ جهیدن٬ خندیدن...

درحیرت از این همه دل مردگی ٬ بی حوصلگی٬ دلتنگی٬ خستگی و فرسودگی نباش...

در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی٬آواز بخوانی٬به آوازهای دیگران گوش بسپاری

برانگیخته شوی

به شوروشوق بیایی

گریه کنی

فریادهای شادمانه بر کشی

مهرمندانه و راضی ٬به دیگران

- به لبخند های شیرین

واشک ریختن های پر معنا -

نگاه کنی...

و در حیرت از اینکه

عظمت کوه ها را ادراک نمی کنی

شوکت رودخانه ها را

لطافت مهتاب را

رویا آفرینی ابر ها را

دشت ها

کویرها

گل ها

پرنده ها

و نگاه های پنهانی را...

و زیبایی خیال انگیز باران٬

                                  برف٬

                                         نسیم٬

                                                  جاده٬

                                                           وجنگل را...

عزیز من!

عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری

شادمانه گریستن را

به تمامی دیدن٬ شنیدن٬ بوسیدن٬

لمس کردن را...

رابطه ای زنده و پویا با اشیا برقرار کردن را

به نیروی لایزال تبدیل شدن را

نه فقط به فردا

به هزاران سال بعد اندیشیدن را

نه فقط به مردم یک محله ٬ یک شهر٬یک سرزمین

بل به انسان اندیشیدن را...

 

عزیز من! آخر عاشق نشدی

تا برای بودن٬رفتن٬ساختن٬خواندن٬

جنگیدن٬ خندیدن٬ رقصیدن و خوب

و پر شکوه مردن دلیلی داشته باشی...

آخر عاشق نشدی عزیز من!

...

از عشق سخن باید گفت ٬ همیشه از عشق سخن باید گفت.....

 

-  کتاب " آ تش ٬ بدون دود "  نوشته نادر ابراهیمی  جلد ۷


بعدا نوشت(۱): این متن رو با آهنگ وب محدثه بخونید....

[ جمعه 12 آذر1389 ] [ 10:55 AM ] [ مرجان ] [ ]
سلام

امروز شنبه است... روز اول یک هفته متفاوت و قشنگ..(این یک آرزو بود)

۵شنبه (به احتمال زیاد) جشن غدیر مدرسه است...بیاید. بیاید که اقلا بعد مدتها به این بهانه هم که شده همدیگرو ببینیم.

برنامه غدیر هم یه نمایشه .تقریبا با همون بچه هایی که نیمه شعبان هم بودن.البته این بار یه کم برای بچه های نمایش فرق میکرد.برای اینکه برنامه غدیرو قبل از مدرسه ۴ بار دیگه هم اجرا کردیم! البته قراره مدرسه نفهمه...شمام به کسی نگید.

هفته پیش که من نه اینجا پیدام بود و نه دانشگاه ٬ توی کانون انصار ۴ بار نمایش غدیرو اجرا کردیم.. مدارس مختلف از کانون وفت میگرفتن و بچه هاشونو مثل اردو می آوردن آمفی تئاتر کانون وماهم براشون اجرا میکردیم.

جاتون خالی یه بارش وسط اجرا من و ریحانه و مریم فرهادی خندمون گرفت! حالا مگه میشد جمع کنیم خودمونو !یکی دو تا از بچه های خودمونم که ردیف اول نشسته بودن وفهمیدن که ما خندمون گرفته واسه اینکه غش غش نخندن پاشده بودن رفته بودن بیرون! بعد تصور کنید همه هم در سکوت مطلق داشتن مارو نیگا میکردن.البته خوبیش این بود که اونی که نوبتش بود بگه یعنی راضیه افتخارزاده خیلی جدی وایساد و حرفاشو زد...

خلاصه اونروز سوژه ای بودا.انقدر ما خندیده بودیم که بچه ها فکر کرده بودن جزیی از نمایشه.. البته فکر کنم بعضیاشونم فهمیدن..

یه جا هم فاطمه صمدی تک وتنها باید وایمیستاد حرف میزد٬ اونم چون خنده اش گرفته بود دستشو گذاشته بود روی صورتش و رو به جمعیت ساکت وایساده بودو شونه هاش از خنده میلرزید٬ خیلی جالب بود که فکر کرده بودن داره گریه میکنه!!!

بعد از نمایش ریحون نتیجه گرفت که خنده ها همش به خاطر پلوی زعفرونی و لقمه زعفرونی ای بود که ناهار خورده بودیم!! 

حالا مدرسه نمیدونه که ما جای دیگه اجرا داریم زنگ زده به ریحون که نمیخواید بیاید تمرین؟؟ماهم باید فردا الکی الکی پاشیم بریم مدرسه ۱ ساعت تمرین کنیم برگردیم!!


زکیه بین بچه های اینجا فقط تو اونروز بودی..تو هم بیا تعریفای منو تکمیل کن...

کی گفته اصفهانیا خسیسن؟عید غدیر برای چــــــند تا سید اس ام اس زدم برای تبریک عید و گفتم عیدی مارو نگه دارن بعدا بگیریم ازشون. به جز هدیه صادق اصفهانی همگی گفتن تشریف میاوردی خونمون میگرفتی! (کی گفته سالی هم جزو خسسا(!!) بوده!!؟؟) فقط هدیه گفت عیدیت محفوظه.(یک عدد زکیه هم که زده بود رو دست همه اصلا قسمت عیدی اس ام اس رو ندیده گرفته بود!! )

توی کدوم کتاب اومده اصفهانیا خسیسن؟ آیا منظور از اصفهانی مشهدی نبوده؟؟

پس فردا امتحان نیم ترم دارم ...دعا بفرمایید که خوب بدم...


بعدا نوشت(۱): ریحووووون بیا تو هم نظر بده!راستی بچه ها ریحون چند وقت پیشا اومده و تو وب یکی دوتامون نظر داده منتها اولا خصوصی و دوما بااسم رها!نمیدونست که یه رها ی دیگه هم داریم

بعدا نوشت(۲): پست هیجده خودمو خیلی دوست دارم

 بعدا نوشت(۳): امتحان نیم ترم ندادیمبگو چطوری!! ساعت ۱۰ کلاسمون شروع میشد ٬رفتیم نشستیم سر کلاس تا ۱۵/۱۰ استاد نیومد بچه ها یهو بلند شدن اومدن بیرون!دیگه هم خبری نشد!!بنظرتون استاد به همه ۰ میده؟؟

بعدا نوشت(۴): ۵ شنبه ساعت ۳ برنامه غدیر در مدرسه برگزار میشه٬همراه هم میتونید با خودتون بیارید.تازه گفتن فامیلاتونم بگید بیان٬ "حتی اوناییکه چادری نیستن وحجاب خوبی ندارن٬آخه اصل این برنامه برای اطلاع رسانی به اوناست" !!! 

 بعدا نوشت(۵): خبر فوری:ساعت برنامه غدیر عوض شد!!شد ساعت ۹ صبح.

بعدا نوشت(۶): یوووووووووووووووهووووووووووووو. فاطمه جونی هم از اصفهان میاد برای برنامه مدرسه.

[ شنبه 6 آذر1389 ] [ 1:50 PM ] [ مرجان ] [ ]
آقا خوب بگین فقط ما بو میدیم دیگه....

من خاک پای همه ی شما هستم همتون رو واقعا از ته دل دوست دارم...و واقعا واقعا از ناراحتیتون٬حتی از یه اخم کوچولوتون ناراحت میشم...

از جوی که اخیرا پیش اومد وشاید من هم مقصر بودم معذرت میخوام....

از همه  عطیه٬فرشته٬سالی٬زکیه٬فاطمه٬محدثه٬حانیه ... از همه که از این جو ناراحت شدن....

احتمالا هم همه مسئولیت حذف وبلاگ فرشته روبه گردن من میدونن..مسئولیت اینکه وبلاگی که با این همه اصرار بچه ها دوباره بنا شده بود دوباره حذف بشه.....

مشکل بر میگرده به رک بودن من.اینکه فکر میکنم همه میدونن که اخلاقای من چه جوریه...اینکه همه میدونن من چیزی رو نمیتونم تودلم نگه دارم و باید حرفمو بزنم.

خلاصه من این پست رو فقط برای این گذاشتم که از فرشته عذر بخوام و بخوام ازش که برگرده٬ حداقل به خاطر خواست بچه ها.



خیلی خسته ام...خیلی.خسته از چیزی که نمیدانم چیست.نمیدانم.

دلم میخواد کتاب قیصرو باز کنم...ورق بزنم تا برسم به دردواره ها...

 دردهای من ؛
جامه نیستند /
تا ز تن در آورم
"چامه و چکامه " نیستند /
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند /
تا ز "نای جان " بر آورم
دردهای من نگفتنی..
درد های من نهفتنی است....


بعدا نوشت(۱):

بعدا نوشت(۲):عاشق آهنگ وب محدثه شدم...

 

 

[ جمعه 21 آبان1389 ] [ 2:40 PM ] [ مرجان ] [ ]

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم." 

سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."

سقراط پرسید:....

"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است

[ شنبه 15 آبان1389 ] [ 12:57 PM ] [ مرجان ] [ ]

«وقتی به ستاره ای که هزاران سال نوری با ما فاصله دارد نگاه می کنیم در حقیقت هزاران سال در تاریخ فضا به عقب برمی میگردیم...آنچه ما می بینیم موج های نوری است که به چشممان می تابد و این امواج نور مدتی طول میکشد تا از خلال فضا بگذرد ٬ مثال بارز این مطلب رعد و برق است... نزدیک ترین کهکشان به راه شیری ما سحابی آندرومده است که ۲ میلیون سال نوری با کهکشان ما فاصله دارد ٬ یعنی ۲ میلیون سال طول میکشد تا نور این کهکشان به ما برسد. بنابراین وقتی به آندرومده در فراز آسمان چشم میدوزیم داریم به ۲ میلیون سال پیش در زمان مینگریم!!!! ... » *

خیلی باحاله ها نه؟؟

* از متن کتاب دنیای سوفی (البته من از برگرفته بر گرفتم یعنی از مجله همشهری جوان نوشتم)


سلاملکم

محدثه پریشب طی یک تصمیم آنی "استخوان خوک و دست های جذامی" مستور رو خوندم...

 منم مثل تو دوستش داشتم...به نظرم واقعا ارزش خوندن رو داشت...همش تقصیر این فرشته و بعدشم مریمه (آبجون) که قبلا نخوندمش دیگه..تازشم (خطاب به فرشته و مریم) من خیلیم فهمیدمش اگه سوالی از توش دارید میتونید بپرسید

در مورد اسم کتاب (خطاب به بچه هایی که نخوندنش) یه جایی از این کتاب نوشته : " (امام علی ع) در صفت دنیا فرمود :به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیر تر است از استخوان خوکی در دست های جذامی"

حالا ماییم و فکر به اینکه امام کسی نیست که الکی حرفی بزنه و پس منظور امام چیه و حالا چرا خوک و جذامی؟

 راستی اونروز که مدرسه بودم خانم منتظر وداوودی رو دیدم. گفتن فاطمه ن از همتون باوفاتره کلی به ما اس  ام اس میده ! و ما نگفتیم که ایشون فقط با وفاییشون رو به شما نشون دادن ما که ازشون اس ام اسی دریافت نمیکنیم (زود نگی گوشیم قطعه ها ، موضوع بحث همیشه اس)

تازه خانم منتظر گفت از دوستت چه خبر؟گفتم کدومو میگین؟یه جوری که انگار من باید بدونم کیو میگه گفت عطیه دیگه نکنه بعد مدرسه دیگه از همدیگه خبر ندارید؟!!

تازه بحثی هم در مورد عرضه (به ضم ع) دوستان شد واینکه از ریاضیا فقط سالی و خانم شعبانی عرضه داشتن.

راستی حانیه!! شنیدی خانم اسلامی ازدواج کرد(در همین عید فطر) ؟؟

وتازه ایمان زاده ی پسرهم در راه است. (یا شایدم مام بیگی دختر) 

و اینکه اسم دختر ۲ ماهه خانم فروتن "مهرسا " ست.   

خبر اول و سوم کاملا موثق است اما در توثیق!! خبر دوم با اینکه خبرگذاری خودش خیلی مطمئن بود نمیدونم چرا شک دارم

زکیه جان خبری بده تا بدانیم در راستای پیچاندن جلسه ۵ شنبه زنده ات گذاشته اند یا نه!

دامادمون حالش خوب خوب شد

دقت کردید که خیلی زیرپوستی در خلال متن اسم همه رو آوردم؟

[ شنبه 8 آبان1389 ] [ 1:30 PM ] [ مرجان ] [ ]

سلام...

خوفین؟؟

چرا نیستین؟؟؟چرا وباتونو (وب هایتان را) انقدر دیر دیر آپ میکنین؟ شماهام درد اینترنت زدگی و وب زدگی و از این چیزا گرفتین؟؟؟

خب یعنی چی؟

حالا من هیچی ...سالی جون جونو بگین که اووووونور دنیا(الان عطیه میگه حالا انگار سالی رفته کره ماه) چشم به همین چارتا صفحه وب دوخته.....

بگذریم...

امروز بیمارستان بودم داماد عزیزمان را عمل آپاندیس کرده اند.نه یعنی آپاندیس داماد عزیزمان را عمل کرده اند...

کلی ناراحت شدیم....آنهم وقتی ناراحتی آبجی جانمان را دیدیم....

دیروز بعد از ظهر یهو مریم ( که این ترم تو قزوین درس میخونه و شنبه تا 3 شنبه اونجاس ) زنگ زد گفت تو راه تهرانم.آخه دل مصطفی(داماد عزیزمان) درد گرفته رفته بیمارستان گفتن آپاندیسه. بعد عملش کلی درد داشته بعد تازه هیچ کسم نمیذاشتن بره پیشش. شبم نذاشتن کسی بمونه به عنوان همراه.....بیچاره دوماد جون جونمون

امروز عصری مرخصش کردن...تا چند روزم نه خودش میره سرکار نه مریم میره دانشگاه .

بسی ناراحت شدیم.البته نه برای آپاندیس که خطرش تا قبل عمله که ممکنه بترکه ؛جدای از ناراحتی برای درد دل داماد جان٫به خاطر دل کوشولوی مریم که انقدر نگران درد کشیدن داماد جان بود و اینکه وقتی درد میکشه تنهاست...

از اونجایی که آبجون(آبجی جون) هم این وب رو میخونه توی این پست قصدم فقط همدردی با مریم بود...و اینکه بهش بگم که و قتی ناراحتیشو دیدم چقدر دلم گرفت... چقدر ....

آبجون جون عزیز اگه بدونی چقدر دوست دارم و وقتای ناراحتیت چقدر ناراحت تر از خودت میشم.......

امیدوارم که دیگه هیچوقت نگرانی و دلتنگیت رو نبینم...هیچ وقت.

با اینکه آرزوی نشدنی ایه اما......



فرشته و عطیه و محدثه خبر ازبرنامه ها و جلسه کانون انصاردارین؟و اگه جوابتون مثبته شرکت میکنید توشون یا نه؟

زکیه جون من ۵شنبه به احتمال زیاد میرم...اگه تو هم میای بهم خبر بده باهم بریم.

سالی خیلی دوست داریما

 هم اکنون که ساعت ۹ شب میباشد خبری از یه دووووست!! به دستم رسید....بدبخت شدم...فردا ۸ صبح امتحان دارم...اونم از یه درسی که هیچی ازش بارم نیست...برم ببینم باید چه اشتباهی (مودبانه غلطی) بکنم .

 

 

[ دوشنبه 26 مهر1389 ] [ 8:54 PM ] [ مرجان ] [ ]
درباره وبلاگ

..........................................

رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه ، خانه ی توست

.........................................
امکانات وب